Monday, December 3, 2012

شهید جناب هوشنگ محمودی


 شهید جناب هوشنگ محمودی
 



.
 Mehdi Farazi

شهید جناب هوشنگ محمودی

شهید مجید جناب هوشنگ محمودی عضو محفل روحانی ملی ایران بودند.
در آگوست 1980همراه با سایر اعضای روحانی ملی بازداشت شدند و از
آن تاریخ خبری از ایشان بدست نیامد . ایشان فارغ التحصیل رشته قضائئ
دانشکده حقوق بودند. جناب محمودی سری پر شور و دلی حساس داشتند.
اشعارشان فوق العاده با احساس است بیشترشان شعر نو است و گاهی تلفیقی
از سبک نو و کلاسیک . زمینه اشعارشان مسائل احساسی و امری است. این
شعر نمونه ای از اشعارشان است.
اکر تمام وجودم بَدل به پا گردد
و چون خدا بتوانم بهر کجا بروم
بسوی کوی تم آیم ، و ره براه تو پویم
...............................................
اگر تمام وجودم بَدل بدست شود
و چون خدا بتوانم بهر چه دست زنم
بدور ذیل تو پیچم ، ضریح مهر تو گیرم
................................................
اگر تمام وجودم بَدل به چشم شود
و چون خدا بتوانم به هر کسی نگرم
نگه به چشم تو دوزم ، نظر به راه تو بندم
.................................................
اگر تمام وجودم بَدل به سر گردد
و چون خدا بتوانم ز هر که سر گیرم
سر به راه تو بازم ، فدای راه تو سازم
.................................................
اگر تمام وجودم بَدل به جان گردد
و چون خدا بتوانم ز هر که جان گیرم
فدای تو همه جانم ، فدای تو همه عمرم
................................................
اگر تمام وجودم بَدل به دِل گردد
و چون خدا بتوانم به هر که دل گیرم

تمام خانه دل را به عشق می بخشم
تمام راه نظر را به غیر می بندم

اگر تمامی عمرم اگر تمامی جانم
اگر تمامی قلبم بَدل به عشق شود

و چون خدا همه گردم ، دگر نیم که تو هستم
که هر چه هست تو هستی که هر چه هست تو هستی
و حال چند سطر از قطعه ای را که تحت عنوان ( ایران ) سروده اند میخوانیم:

سرزمین مشکبیزم ، من دل انگیزم ، جایگاه پهلوانان و دلیران من ایرانم ، سرزمین حضرت زردشت
و آتشگاه عشقم ، من دل انگیزم ، دل آرامم ، دل افسونم من ایرانم ، شهان در دامن خود پرورش دادم
که صیت دادشان در نامه پیغمبران آمد. دل انگیزم ، دل آرامم ، دل افسونم من ایرانم...............
روحشان شاد و یادشان گرامی باد.


نقل از خوشه هائی از خرمن ادب و هنر
 جلد دوم صفحه 145


 




ستّار خوشخو- شهیدانی که در راه آزادی عقیده تا پای جان ایستادند



ستّار خوشخو- شهیدانی که در راه آزادی عقیده تا پای جان ایستادند



بهائیان ایران( Baha'is in IRAN )

لطفاً حتماً بخوانید

شهیدانی که در راه آزادی عقیده تا پای جان ایستادند

ستّار خوشخو


مختصری از شرح زندگی و شهادت پدرم، ستّار خوشخو را می نگارم. او در خانواده ای بهائی در شیراز قدم به عرصه ی وجود گذاشت. یک ساله بود که مادرش به علّت بیماری درگذشت. پدرش، مشهدی علی خوشخو، مردی مؤمن و خدمتگزاری با ایمان بود. در بازار حجره ای داشت و تجارت فرش می نمود. ساکنین محلّه ی قوام او را که مردی امین و درستکار بود مورد احترام قرار می دادند. خانه اش در آن محل و در کنار درختی کهنسال واقع بود. هفت فرزند داشت که همه در ظلّ امر مبارک بودند، وی ستّار عاشق بود، عاشقی بی قرار و شیفته ی جمال معبود.

در مدارس شیراز تحصیل می کرد. امر مبارک را در خود شناخت و در مکتب عشق و وفا در خدمت مدرّسین بزرگی چون ایادی امرالله جناب طرازالله سمندری، جناب نوش آبادی و ایادی امرالله جناب فیضی به کسب معلومات امری فائز گردید. در جوانی با پای پیاده برای تبلیغ به نقاط اطراف شیراز سفر می کرد. در سال ۱۳۲۰ با دختری از خانواده ی بهائی وصلت نمود و هر دو عاشقانه قیام به خدمت امر نمودند. چندین سال در خدمت بهداری ارتش بود تا زمانی که ندای حضرت ولی عزیز امرالله را با جان و دل شنید. با فامیل به کازرون مهاجرت نمود. یک سال به تبلیغ امرالله مشغول بود که خانه و کاشانه اش مورد تاراج قرار گرفت و شبانه با فرزند کوچک عازم شیراز شد.


سپس عازم شهرستان اصطهبانات گردید، شهری که اهالیش به تعصّب معروف هستند. داروخانه ای افتتاح نمود و ضمن کسب و کار به امور تبلیغی مشغول شد. به مادّیات توجّهی نداشت و مددکار بی بضاعتان بود. پس از مدّتی سرمایه را از دست داد و به علّت تشدید ایذا و اذیّت دشمنان به شیراز مراجعت نمود. در بهداری آموزش و پرورش صادقانه خدمت نمود و در خدمات امری عاشقانه می کوشید. همیشه کیفی بزرگ که محتوی اوراق و کتاب های امری بود در دست داشت و از کویی به برزنی و از خانه ای به خانه ی دیگر شتابان روان بود. دقیقه ای آرام نداشت. ما کمتر موفّق به دیدار پدر می شدیم. سحرگاهان بعد از مناجات از خانه خارج می شد و اکثر مواقع نیمه های شب خسته ولی با روحی شاد از لذّت خدمت به خانه مراجعت می نمود.


در شیراز، خوشخو را همه می شناختند. تسلّی خاطر درماندگان بود. به دستور محفل شیراز سال های اخیر در لجنه ی ملهوفین خدمت می کرد. در لجنه ی مهاجرت منطقه ای فارس سالیان متمادی تا آخرین روز آزادی خدمت کرد. در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ که مراکز امری اطراف شیراز، خرموج، سروستان، داریون و غیره مورد تهاجم اعدا قرار گرفت و بهائیان بی کاشانه و لانه به شیراز گریختند، پدرم به دستور محفل آنها را ساکن محلّه ی شمشیرگرها می نمود یا در حظیرة القدس مأوی می داد و به تسلّی خاطرشان می پرداخت. آنها را به استقامت در برابر ظلم و جور ستمگران تشجیع می کرد و روحشان را غنی از تلاوت آیات و مناجات می نمود. در اواخر سال ۱۳۵۷ ( در واقعه ی آتش سوزی شیراز) خانه اش طعمه ی آتش به دست اعدا گردید و تمام هستی خود و فرزندانش به تاراج رفت. از صبح تا دیرگاه شب در حظیرة القدس شیراز که جمعیّت انبوهی از آوارگان را در خود پناه داده بود در جمع یاران در خدمت بود. در این زمان به دستور محفل، تصدّی امور دفتری را هم به عهده گرفت. در سیزدهم خرداد ماه ۱۳۵۹ به دست پاسداران کمیته با عدّه ای از یاران دیگر دستگیر و مسجون گردید. نزدیک یک سال در بند اعدا بود. من و مادر و برادرم هفته ای دو روز برای ملاقات مسجونین ساعت ها انتظار می کشیدیم که شاید اجازه ی ملاقات دهند و ما روی نازنین و موی به سفیدی گراییده و چهره ی ملکوتی اش را ببینیم و سخنان تسلّی بخشش را بشنویم. یک سال گذشت، سالی پر از رنج و عذاب برای ما… تا اینکه در ساعت هفت بعدازظهر پنجشنبه دهم اردیبهشت ماه ۱۳۶۰ سینه ی نازنین و تن مظلوم و خسته اش آماج گلوله شد
.

تلخیص و اقتباس از نوشته ی فرزند آن دلاور شهید.

مأخذ: دارالانشای بیت العدل اعظم الهی.

پروازها و یادگارها، صفحه ۵۷، تألیف ماه مهر گلستانه.

با به اشتراک گذاری این مطلب یاد و خاطره شهدای امر را زنده نگاه خواهیم داشت
 
 
 
 
 
 



Sunday, December 2, 2012

دکتر مسیح فرهنگی


دکتر مسیح فرهنگی



12 principles of Baha'i (تعالیم ۱۲ گانه بهائی)

دکتر مسیح فرهنگی
-----------------------
خبر شهادت جناب دکتر مسیح فرهنگی، عضو هیئت مشاورین قارّه ای در غرب آسیا، همراه با سه نفر دیگر از مومنین خدوم و مخلص امرالله، جنابان بدیع الله فرید، یدالله پوستچی و ورقا تبیانیان، در تاریخ سوم تیر ماه 1360 از رادیو ایران پخش شد. این خبر جامعه بهائی را سخت متأثر و متأسف نمود... تأسف یاران بیشتر به جهت قدرناشناسی عده ای بود که نفوس خیرخواه عالم انسانی را بدون م
حاکمه شهید نمودند.
شهادت جناب دکتر فرهنگی، دوستان غیر بهائی را نیز حیرت زده ساخت زیرا آنان مطّلع بودند که او مدت سی و چند سال در مطب شخصی با حُسن سلوک و نهایت محبت با مردم رفتار می کرد. شغل دولتی نپذیرفته بود. او قلب خود را هدف تیر کسانی قرار داد که برای هدایت و تأمین سعادت آنها و نسل های آینده شان به میدان شهادت قدم گذارده بود.
خانواده فرهنگی، در قریه آرتون از محال طالقان زندگی می کردند. جناب مسیح فرهنگی در سال 1291 هنگامی که پدر و مادرشان از گیلان و شهسوار جهت ییلاق به طالقان می رفتند، در قریه ای از قراء شهسوار به نام لرزین متولد شد. پنج ساله بود که پدر تصمیم گرفت عائله را از طالقان به لنگرود منتقل نماید.
او در مدرسه ای که پدرش از مؤسسین آن بود و با عبا و عمّامه به تدریس ادبیات، فقه و عربی مشغول بود، وارد شد. در این مدرسه چند نفر از جوانان بهائی تدریس می کردند که با پدر، صحبت های تبلیغی را آغاز نمودند، ولی مدرّسین بهائی از عهده جواب سوالات آخوندی به آن پایه بر نیامدند. مبلّغی را که به کمک خواستند، جناب میرزا طرازالله سمندری بود (که بعدها به سمت ایادی امرالله انتخاب شدند). شبهای بسیار به بحث و مذاکره سپری شد، تا اینکه پدر به شرف ایمان فائز گردید.
جناب مسیح فرهنگی در نوجوانی به طهران مسافرت نمود و با هدایت غیر مستقیم پدر و شرکت مستمر در کلاسهای مشق نطق به معلمی آقایان سینا زاده و فاضل علوی در 15 سالگی به تصدیق امر بهائی موفق شد.
در سال 1316 از دانشکده پزشکی طهران فارغ التحصیل گردید. در ایام سربازی ازدواج نمود و همسرش پس از دو سال به دیانت بهائی گروید. در سال 1320 تحت امر حضرت شوقی افندی مبنی بر مهاجرت به قصد تبلیغ، خانواده فرهنگی، عازم عراق گردیدند ولی نظر به بیماری سخت یکی از فرزندان و قلّت دارو و گرمای طاقت فرسا، خانواده به ایران مراجعت نمودند. بنا به اشاره محفل روحانی در رشت ساکن شدند و او از مسافرتهای هفتگی به لاهیجان و سیاهکل غافل نمی ماند.
در سال 1328 به عضویت محفل روحانی ملی انتخاب گردید و مدت پنج سال هر ده روز یکبار با توجه به راههای آن ایام از رشت به طهران برای شرکت در جلسات محفل روحانی ملی مسافرت می نمود.
در سال 1333 به ملاقات حضرت شوقی افندی فائز شد. آن حضرت به او فرمودند: " مشاغل محفل ملّی کثیر است شما سعی کنید همه هفته شرکت فرمائید". چون این ایام مقارن با ابتدای نقشه ده ساله بود به اتفاق همسر و چهار فرزند و مادرشان و با وجود داشتن مطب پر رونق، عازم ترکیه شدند. جناب فرهنگی به عضویت محفل ملی ترکیه انتخاب گردید. رفت و آمد هر هفته برای شرکت در جلسات محفل ملی آغاز شد و پس از چندی به عضویت هیئت معاونت در تبلیغ منصوب شدند.
این سنوات سالهای پر برکتی از لحاظ تبلیغ در گیلان و مازندران بود که متأسفانه سکته قلبی برای ایشان حادث گردید. در سال 1347 به عضویت هیئت مشاورین قارّه ای در غرب آسیا انتخاب شد.
در دوران بازداشت هم به عنوان پزشک مشغول خدمت به سایر زندانیان بود زندانیان از نقش ایشان در تقویت روحیه داستانها می گفتند.
جناب دکتر فرهنگی علاوه بر اطلاعات امری و احاطه به الواح و آثار، نقاش خوش ذوقی هم بودند و به زبان های ترکی، عربی، فرانسه نیر تسلط داشتند. ایشان صاحب تألیفات متعددی نیز بودند.
شهادت آن بزرگوار در تاریخ سوم تیرماه 1360 در طهران واقع شد.

----------------
یادداشت ها:
نقل از عندلیب، شماره اول زمستان 1360
منبع: پروازها و یادگارها، ماه مهر گلستانه، چاپ شرکت سوپریم، 1371
 
 
 
 
 
 
 



Thursday, November 29, 2012

شرحی کوتاه از دستگیری و شهادت سرهنگ وحدت به قلم همسرشان


شرحی کوتاه از دستگیری و شهادت سرهنگ وحدت به قلم همسرشان







12 principles of Baha'i (تعالیم ۱۲ گانه بهائی)

شرحی کوتاه از دستگیری و شهادت سرهنگ وحدت به قلم همسرشان

همسرم در اسفند ماه سال 1360 به شهادت رسید.
پدر او معمم بود . حسین از سن 13 سالگی وارد دبیرستان نظامی تهران شد و در22 سالگی به شیراز نقل مکان کرد. وی پس از حدود دو سال یعنی در سن 24 سالگی با من ازدواج کرد و ثمره زندگی ما یک دختر است.

وی تحصیلات خود را در آلمان و فرانسه در رشته مهندسی برق و الکترونیک ادامه داد و در ارتش خدمت کرد که مدت مدیدی از آنرا به تدریس در دانشکده نظام اختصاص داشت.

انقلاب واقع شد، و امام خميني آمد
. چند ماهی از ورود ايشان نگذشته بود كه به نام پاك سازی، اخراجها آغاز شد ودر نتیجه حقوق او قطع شد.

در اين زمان حسين منشیِ لجنه ملی حرفه و فن بود كه آن لجنه بنا به راهنمايی محفل ملی دراوایل دوران ِانقلاب شروع به برنامه ريزی جهت تدريس وكار برای افراد اخراج شده از ادارات می­کردند و حدود ده رشته كلاسهای مختلف از قبيل اتومكانيك، تعميرات راديو و تلويزيون، لوله كشی وغيره را به راه انداخته بودند. این فعالیتها طی پیامی توسط محفل ملی ایران به تمامی محافل محلی ايران که هنوز برقرار بود، اطلاع داده شد. دوره فراگيری وآموزش ِ افراد بيكار قریب به سه سال ادامه داشت تا اینکه بنابه پشنهاد محفل ملی دوم دردوران انقلاب، شركتی به نام آسان گاز تأسيس شد و طبق قانون تشكيل شركتها نام شركت و نام مديرعامل آن به نام مهندس حسين وحدت در روزنامه به چاپ رسید.

سه ماهی از تشكيل شركت نگذشته بود که دو نفر از اعضای حجتيه، از كارمندان اداره مبارزه با منكرات به شركت آسان گاز حمله کردند وپس از زير و رو نمودن آن محل همسرم را دستگير وبه زندان مبارزه با منکرات واقع در خیابان تخت طاووس بردند. دردورانی که من در جستجوی او بودم سه نفر با اسلحه به منزلمان هجوم آوردند و بدون هیچ اعتنائی به وضعیت ِ مادر سالخوردهام، درب ورودی را شكسته و وارد شدند وبه مدت چند ساعت به بازرسی منزل پرداختند. سپس درب اطاق خواب ما را با چسباندن كاغذی مُهر وموم کردند به طوری که دسترسی به آنچه دراطاق خوابها بود از جمله لباس و لوازم شخصی نداشتیم. پس از 12 شبانه روز با پیگیری و زحمت بسيار موفق شدم مجوز برداشتن ِچند دست لباس از اطاق ِ خواب ِ خانۀ خودم را بگیرم. دراین دوران همسرم حسین مورد بازجويیهای شديد بود و با این فشارها از او میخواستند که افراد بهائی را معرفی کند و یا اینکه دین­ش را انکار کند، زیرا به نظر بازجویان او طاغوتی، مرتد و مفسد فی الارض بود.

دريكی از باز جوئیهائی که از همسرم به عمل می­آمد متوجه شدند که من در آموزش پرورش کار می­کرده ام. غروب همان روز بازجو و دو نفر ديگر با در دست داشتن كليد، به منزل ما آمدند ومجدداً چندين ساعت به بازرسی اطاقها پرداختند. همان روز بود که در حدود ساعت ده شب من و مادرم را از خانه بيرون کردند. مادرم را به منزل کسانم فرستادم و خودم از همان روز به مدت 27 شبانه روز در آسانسور منزلم که خراب شده بود و در همان طبقه متوقف مانده بود، زندگی کردم. همین موضوع خود دردی بود افزون بر تب وسینه درد ِ شدید همسرم درزندان.

تا اینکه بعدها او در ملاقاتی كه با پنج نفراز اعضاء مجلس داشت—كه يك نفر از آنها رئيس كميسيون اصل نود بود—تقاضاي باز کردن ِ درب منزل را کرد و و گفته بود که “مالك ِ آن طبقه زن ِ من است که آزاد است و مجرم نیست چرا او باید به دلیل ِ اینکه من در زندان هستم در آسانسور زندگی کند؟”.

بالاخره پس از 27 شبانه روز با تلاش و پیگیری مستمر، آشپزخانه، سالن، توالت و دستشوئی مهمان را به من بازگرداندند.

حال با وقایعی که اتفاق افتاده بود حدود دو ماه و نيم بود که همسرم در زندان منكرات به سر می­بُرد و مرتبا ً در برابر بازجویان و معممین بازجوئی و محاکمه می­شد تا اینکه به علت “اعتقاد راسخ به فرقۀ ضاله بهائیت و عدم انکار آن” محکوم به اعدام شد.

پس از محاكمه او را به زندان قصرمنتقل کردند و دوماه و نيم در بند موقت زندان قصر زندانی بود.

همسرم در دادستانی تهران بازهم در برابر حکام شرع در زندان اوين قرار گرفت که مرتبا ً از او درباره محافل ملی و محلی پرس و جو می­شد، اما شیوه دفاع همسرم از خویش، در زندان جُرمی افزون بر جرمهای وارده بر او بود که در حکم دوم از آن یاد شده بود. خلاصه حکم دوم اینگونه بود:

“مهندس سرهنگ حسين وحدت دارای مدالهايی موهوم و مدير عامل شركت بهاييان و يكی از پنح نفر عضو لجنه حرفه و فن كه شاگردان را مجاناً تربيت میکنند و به شهرستان ميفرستند، از افرادی که اخیرا ً معدوم شده­اند (بهائیانی که اعدام شده بودند) دفاع نموده است ودر صورتِ عدم تبری محكوم به اعدام است”.

روز ِ ابلاغ حکم اعدام به همسرم، بازجو همراه با یک پاسدار به منزل ِ ما آمدند و قصد داشتند من و مادرم را که درهمان محدودۀ سالن و آشپزخانه و دستشوئی زندگی می­کردیم از خانه بیرون برانند. اما با مقاومت من روبرو شدند، حتی اسلحه به روی من کشیدند ولی بازهم من مقاومت کردم. بالاخره مقداری از وسائلمان را که در سالن بود بدون هیچ مجوزی، با خود بردند.

درپاسخ به این عمل من پس از صحبت تلفنی که با دادستان مبارزه با منکرات داشتم برآن شدم که شکایتی بنویسم و شخصا ً به آنجا ببرم. حاکم شرع آقای طباطبائی بود، همراه با سه نفر دیگر که یکی از آنها را قبلا ً در اداره منکرات دیده بودم و می دانستم که در زندان اوین کار میکند. پس عرضِ سلام نامه ای را که تهیه کرده بودم به اودادم و از حکم همسرم سئوال کردم. او گفت “اعدام” و مرا با داد و فریاد وکمک از یک پاسدار از اطاقش به بیرون راند. اما من از پا نایستادم، پس از چند دقیقه نشستن مجددا ً به اطاق او بازگشتم و گفتم: “گناه او(همسرم) و من هر دو یکی است و آن اینکه هردو بهائی هستیم پس سرمرا هم روی سینه او بگذارید و اعدام کنید”. او دوباره فریاد زد، پاسداران آمدند، مرا بیرون بردند و من درآنجا به انتظار نشسته بودم که بعد از مدتی همسرم با لباس مرتب و ریش تراشیده، درست مثل اینکه قصد دارد به یک مهمانی مهم برود، فقط بدون کراوات، وارد شد. کنارم نشست. اما من آرام و قرار نداشتم. باصدای بلند فریاد می­زدم که شوهرم بیگناه است. می­گفتم “اگر من زرتشتی بودم و بنا به بیان بهاءالله به حضرت محمد و قرآن ایمان نمیآوردم آیا بازهم شوهرم را میکشتید؟” معممین از اطاقهایشان بیرون میآمدند، مرا نگاه می­کردند و دوباره به اطاقهایشان باز میگشتند. دادستان از اطاقش بیرون آمد، فحاشی کرد. اما دوباره به اطاقش بازگشت. راهرو پُرشده بود از پاسداران. و من می­گفتم امام دستور داده است که هرکس شاکی ندارد باید آزاد شود. شوهر من که شاکی ندارد، چرا اورا آزاد نمی­کنید؟ چقدر از شما خواهش کردم که در رادیو و روزنامه ها اعلان کنید که آیا فردی از او شاکی هست یانه و اگر نیست طبق قانون اوباید آزاد شود.

اگر فردی ازخانواده ما شكايتی دارد، مخارج آن با من. حاکم شرع در پاسخ گفت همه بهائيان خوبند فقط عقايدشان بد است. گفتم آيا عقيده نيست كه فرد را ميسازد؟ اوبا نشان دادن صندلی از ما خواست که بنشینیم و سپس بنا به سئوال و دادخواهیهای من رو به همسرم كرد و گفت آيا به ياد داريد كه در منزلتان برگه ای با مُهر محرمانه پيدا شده باشد؟ همسرم بلند شد و ايستاد گفت بله اسامی سی وشش نفر افسرو نام من در آن بود كه به علت بهائی بودن حقوقمان قطع بشود آنرا به من داده بودند. حاكم گفت: آيا باعكس شاه و جزوه ای با مُهر محرمانه؟ همسرم مجدداً بلند شد وگفت بله با مُهر محرمانه. مگر من خواهش نكرده بودم كه از ارتش بپرسيد؟ آن جزوهها به زبان آلماني بود. چون آن زبان را ميدانستم ميبابست آنرا ترجمه کنم. خودم مُهر محرمانه روي آن زدم وسپس يك كپی برای خودم نگاه داشتم كه هر زمان از من سئوالی شد بتوانم جواب بدهم. مگرنپرسيديد؟ گفت چرا در پرونده شما لكه سياهی نبود. من با دست بلند گفتم “حاج آقا اينجا خداوند حاضر وشاهد است آيا در اين اداره ويا در مملكت عكس شاه ويا پاكتی با مُهر شيروخورشيد نيست؟”

گفت چرا هنوز در روی نوشته­ها عكس آن … است؟ گفتم اين گناه اوست؟ گفت میبایست در آغاز انقلاب آنها راپاره می کردید… گفت او (همسرم) مرتد است. نگذاشت حرفم تمام شود. گفت فردی به سی ضربه شلاق محكوم شده بود، دليل آورد شد به پنجاه ضربه شلاق، خود را به معممين نسبت داد، شد صدضربه شلاق! باز هم من کوتاه نیآمدم وگفتم چرا از همسايگان ما نمی پرسید که آیا از ما شکایتی دارند یا نه؟ این بار او با قسم ِ قرآن مجيد ومقدسات عالم و روح مادرش و غیره گفت که از شورای عالی قضائی واقع در دادگستری برای او طلب بخشش ميكند. بعد مرا تهدید کرد به اینکه مبادا در بیرون از آن اداره از اين جريانات حرفی بزنم، زیرا اگر مرا بگیرند سه روزه مرا خواهند کُشت، و این مطلب را چندین بار تکرار کرد. بعد از دقايقی همسرم را به زندان درطبقه پائین بردند و من دراطاق را باز کردم و گفتم حاجآقا دادگستری حق دخالت در كار ِ دادگاههای انقلاب را ندارد؟ او گفت خانم من قسم خوردم، دليلی ندارد که دروغ بگويم.
بعداز ظهر همان روز در غیاب ِ من بدون ابلاغ حکم به مادرم، مجددا ً درب ِ طبقۀ را که من در آن زندگی می­کردم به همان ترتیب قبلی مهر وموم کردند و من بازهم پشت درب منزلم ماندم.
شاهدی تعریف می­کرد که همان شبی که حکم اعدام را به همسرم ابلاغ کردند او را به زندان قصر منتقل کردند. در حضور ِ سه افسر درجه دارشهربانی و سه پاسدار، معممی به همسرم می­گوید که مرگ وآزاديت در دست خودت است. همسرم شرط آنرا می­پرسد. معمم ميگويد يك كلمه بنويس مسلمانم و يا اينكه بهائی نيستم. همسرم میگويد “كاش که صد هزار جان داشتم و يك جا تقديم محبوبم می­کردم”. معمم به او ده دقيقه فرصت میدهد. همسرم اجازه راه رفتن در محوطه را می­گيرد ودر حال قدم زدن يكی از مناجاتهای حضرت ولیامرالله[شوقی ربّانی] را به عربی و با آواز ميخواند. سپس می­پرسد کجا باید بروم؟ دستهایش را می بندند. امااو اجازه نمی­دهد چشمهایش را ببندند. می­گويد من سربازم و مايلم سربازوار درراه محبوبم فدا شوم. آن فرد میگفت پس از اعدام خون از دهانش فواره زد. همان فرد روی سر آن رفت، لبخندی برچهره­اش دید.

همسرم خشنود جهان را ترک کرد.
جسد او را خود ِ آنها به خاك سپردند، در حاليكه مرا دراداره مبارزه با منكرات نگاهداشته بودند وتقريباً دو روز مرتباً به من می­گفتند که او به ده یا پانزده سال حبس در زندان اوین محکوم شده است. اینهمه دروغ برای چه بود؟ از چه می­ترسیدند؟ از یک زن ِ بی سِلاح و دفاع و تنها؟!
روحش سرفراز و درجاتش بالا








Saturday, November 24, 2012

احمد کاوه - شهیدانی که در راه آزادی عقیده تا پای جان ایستادند



احمد کاوه - شهیدانی که در راه آزادی عقیده تا پای جان ایستادند






لطفاً حتماً بخوانید

شهیدانی که در راه آزادی عقیده تا پای جان ایستادند

احمد کاوه


جناب احمد کاوه در سال ۱۳۱۴ شمسی در باغداران، در بخش لنجان از توابع اصفهان، متوّّلد شدند. ایشان مسلمان بودند و از طریق برادرشان، جناب محمّدعلی کاوه و در اثر تحقیقات شخصی در سال ۱۳۴۰ امر مبارک را اقبال نمودند.

پس از طی دوران ابتدایی، دوران دبیرستان را در شهر اصفهان گذراندند و به اخذ دیپلم ادبی از دبیرستان ادب نائل شدند. در جوانی ازدواج نمودند که ثمره ی آن پنج فرزند است. کار ایشان با استخدام در بانک سپه اصفهان شروع شد. سپس مدّتی خبرنگاری روزنامه ی کیهان در اصفهان را داشتند و به سرپرستی اداره ی شهرستان های روزنامه ی کیهان در طهران انتخاب شدند. پس از مدّتی سرپرست روزنامه ی کیهان در اهواز در سال ۱۳۴۸ گردیدند و همچنین به تأسیس شرکت دارویی در اهواز پرداختند. پس از چندی به طهران آمدند و چون موقعیّتی را که در انتظار آن بودند حاصل نشد به شهر اراک رفتند و به مدّت دو سال رئیس کارگاه در شهرستان اراک بودند. بعد از آن در اصفهان در شرکت ذوب آهن در اصفهان مشغول به کار گردیدند. بار دیگر به طهران مراجعت نمودند و به اداره ی شرکت تجاری در منزل مسکونی پرداختند. چون خود به امر مبارک اقبال نموده بودند، همواره مشغول تبلیغ بودند. سوابق متعدّدی از مباحثات با افراد مختلف و از جمله روحانیون داشتند. در اهواز مدّتی عضو محفل مقدّس روحانی آن شهر بودند. به علّت درگیری دائم بر اثر مباحثات مذهبی در بسیاری از موارد، مورد اذیّت و آزار قرار گرفتند. در بیست و دوم بهمن ماه ۱۳۶۳ به تحریک یکی از همسایگان عدّه ای به منزل ایشان هجوم آوردند و اثاثیه ی منزل را به غارت بردند.


تاریخ گرفتاری ایشان از آذر ماه ۱۳۶۳ شروع شد. ایشان در خیابان نمازی دوم در طهران با خانواده ساکن بودند. روزی مأمورین کمیته به منزل ایشان مراجعه و به عنوان تحویل قبض برق، زنگ منزل را به صدا درآوردند. از اسم و شغل ایشان سؤال نمودند، سپس ایشان را جلب و به کمیته ی پل رومی منتقل کردند و پس از دو هفته به اصفهان فرستادند. در زندان سپاه پاسداران، پانزده روز یک بار ملاقات با فامیل حاصل می شد. ایشان متأسّفانه بسیار ایّام رنج آوری را در زندان انفرادی گذراندند. از جوانب این طور پیداست که نخست حکم اعدام ایشان صادر شده و به شورای عالی قضائی ارسال گردیده است. در بازگشت، این حکم تبدیل به پانزده سال زندان گردیده شد که از طرف دادستان اصفهان برای بار دوم حکم اعدام درخواست شد. مدّت سجن این مظلوم ۲۶ ماه بود. از گزارشی که از شرح حیات جناب کاوه توسّط همسرشان که در نهایت حزن به سر می بردند به دست آمده که تاریخ شهادت بعد از ظهر دوشنبه ششم بهمن ماه ۱۳۶۵ و محلّ شهادت در اصفهان بوده است. از پشت سر گلوله به سر ایشان شلیک شد و پس از یک روز جسد شهید را به فامیل تحویل دادند و در گلستان جاوید با آئین بهائی به خاک سپرده شدند.


جناب کاوه شعر می سرودند و به نام احمد تخلّص می گیرند. چند سطری از اشعار ایشان زیب این صفحات می گردد:


من اندر سینه ام سرّی صدف آسا نهان دارم


به مروارید دل مهری چو خورشید عیان دارم


دلی تابان به روی مه جبینی آسمانی وش


فروزان پرتوی روز و شب از دور جهان دارم


برای زندگی در حلقه ی عشّاق جاویدان


پی دلدادگی بندی سر جسم و روان دارم


به غم هرگز ندادم ره نه در زندان نه آزادی


چو اندر خلوت و جلوت نگاری دلستان دارم


فدای او بود احمد همیشه جان نثار او


که تا جان در بدن دارم و یا در سر زبان دارم


مأخذ: دارالانشای بیت العدل اعظم الهی


پروازها و یادگارها، صفحه ۲۰۶، تألیف ماه مهر گلستانه.


با به اشتراک گذاری این مطلب یاد و خاطره شهدای امر را زنده نگاه خواهیم داشت
 
 
 
 



Wednesday, November 14, 2012

روح الله حصوری - شهیدانی که در راه آزادی عقیده تا پای جان ایستادند


روح الله حصوری -  شهیدانی که در راه آزادی عقیده تا پای جان ایستادند




لطفاً حتماً بخوانید
 
شهیدانی که در راه آزادی عقیده تا پای جان ایستادند

روح الله حصوری


جناب روح الله حصوری فرزند آقای یحیی و خانم ربابه در قریه ی شریف آباد یزد در سال 1321 متولّد گردید. تحصیلات ابتدایی را در شریف آباد و امتحانات متوسّطه را همراه با کار به صوررت متفرّقه انجام داد. پس از درگذشت پدر با خانواده به طهران رفت. سختی های زیادی را تحمّل کرد که شاید قسمتی از وجود سرشار از محبّت او ساخته ی همان مشکلات بود. به صورت متفرّقه دیپلم هنرستان در رشته ی برق را اخذ نمود. در 25 سالگی در سال 1346 با خانم نصرت میرزایی ازدواج نمود و ثمره ی این ازدواج دو فرزند گردید. آخرین شغل ایشان قبل از استخدام در رادیو و تلویزیون، عینک سازی بود. در سال 1355 به خواست خود به یزد منتقل گردید. در آن زمان تلویزیون یزد افتتاح نشده بود. تلویزیون با کمک او شروع به کار نمود. در کنار شغل اصلی، کارگردان و مسئول بخش تلویزیون نیز بود. در سال 1359 به دستور آیت الله صدوقی از سازمان اخراج گردید و سپس به علّت اعتراض همکاران در مورد اخراج در شهریور ماه 1359 حکم بازنشستگی او صادر شد. پس از بازنشستگی باز هم همکاران در کارهای فنّی به ایشان مراجعه می کردند و ایشان به اداره رفته و از انجام هیچ کمکی فروگذار نمی نمود. سه بار به طهران دعوت شد. در سال 1361 حقوق جناب حصوری کاملاً قطع گردید. در طهران گرچه خدمات امری نظیر معلّمی درس اخلاق و غیره را انجام می داد ولی قسمت عمده ی خدمات ایشان پس از اخراج از کار، آغاز شد. دیدار خانم ژینوس محمودی روح تازه در او دمید و مساعدت آن بزرگوار را پذیرفت. در سال 1361 به عضویت محفل مقدّس روحانی یزد درآمد. در کارها احساس مسئولیت زیادی می نمود و با نهایت دلسوزی و علاقه خدماتش را به بهترین شکل ممکن انجام می داد.

سر انجام در تاریخ بیست و ششم اردیبهشت ماه 1362 یک ماه پس از انتخاب مجدّد دستگیر شد. ایشان در محفل روحانی سمت نایب رئیس را به عهده داشت و عضو لجنه ی ارتباط و عهد و میثاق بود.


خانم حصوری می گوید: « از خصوصیات اخلاقی ایشان مهربانی بود، به هر کسی که می توانست کمک می کرد و به درد دل ها گوش می داد. بیش از اندازه در گفتگو با دوستان حسّاس بود. وقتی که هنوز از کار اخراج نشده بود، هر روز پس از خاتمه ی کار و مراجعت به منزل، نوار جناب بدیع را که شعر آن توسّط جناب هوشنگ محمودی سروده شده و آن را دکلمه نموده بودند، می شنید و تا آخر گوش می داد و آرام می گریست.»


ساعت دوازده روز بیست و ششم اردیبهشت ماه، زنگ منزل به صدا درآمد. پاسدار از پشت در ورودی گفت: « برای دیدن کنتور آب آمده ام.» خانم حصوری که بیرون آمد مردی را در بالای پشت بام دید. آقای حصوری در منزل نبود. پاسدارن ماندند تا ایشان آمد و او را دستگیر کردند. فردای آن روز آزاد شد که در موقع معیّن خود را معرّفی نماید. به منزل برادرش رفت. به او پیشنهاد شد که به همراه برادر از شهر خارج شود. در جواب گفت: « دوستان را تنها نمی گذارم و سنگر را خالی نمی کنم.» از طرف محفل روحانی مشورت به عمل آمد و صلاح در آن دیدند که خود را معرّفی نماید. پاسداران در منزل حصوری بودند، سپس به منزل برادر ایشان رفتند و جناب حصوری را به دادسرا جلب نمودند. خانواده را روز بعد به دادسرا احضار نمودند. آن روز 38 نفر از احبّا را دستگیر نموده بودند. همه را تا آخر شب آزاد کردند به غیر از اعضای محفل مقدّس روحانی. 25 روز پس از دستگیری به پسر جناب حصوری اجازه ی ملاقات با حضور دادیار و فقط به مدّت چند دقیقه دادند. از قرار مسموع ایشان در زندان انفرادی به سر می بردند. روز پنجشنبه دوازدهم آبان ماه جناب حصوری و چهار تن از دوستان به زندان شهربانی منتقل شدند. در مدّت چهل روز سه بار ملاقات با فامیل داشتند. استقامت و نیروی اراده در چنان محلّی ستودنی بود. سر انجام در روز نوزدهم آذر ماه، همزمان با دستگیری اعضای محافل در شهرهای جنوبی، ایشان را به سپاه پاسداران منتقل نمودند. مدّت 45 روز کسی از ایشان خبری نداشت. بالاخره ملاقاتی حاصل شد. وضع ظاهری او بسیار بد و رنگ چهره کاملاً پریده بود. بالاخره در روز اوّل بهمن ماه 1363 (بیست و یکم ژانویه ی 1985) آن وجود نازنین را در یزد اعدام نمودند.


مأخذ: دارالانشای بیت العدل اعظم الهی.

پروازها و یادگارها، صفحه 193، تألیف ماه مهر گلستانه.

با به اشتراک گذاری این مطلب یاد و خاطره شهدای امر را زنده نگاه خواهیم داشت